همه ی کلافگیام...بی حوصلگیم...
دلتنگیام...
همه رو رو به روی نگاه خیرم پهن کردم...
از خودم می پرسم:از کجا بفهمم که پیشم می مونه؟...که مثل همه نمی شه...که تنهام بذاره...
...
پریشونیامو،به این هوا که دورشون بریزم،مشت می کنمو با خودم می گم:این بار که دیدمش!این بار که دیدمش ازش می پرسم!
اما...همین که چشمم بهش میفته...
یه احساس...که منو به آغوش می کشه و می بوسه،اما...بازم سکوت!انگار قرار نیست این سکوت لعنتی دست از سر لحظه های من برداره!انگار قرار نیست چیزی بگه...
بعد...تو یه لحظه،همه چی از هم می پاشه؛
از گرمای تنش تب می کنم...تقلا می کنم بلکه خودمو از میون بازوآش بیرون بکشم...اما نمی تونم!
نمی خواد رهام کنه...نمی خواد بذاره برم!...اما...چرا چیزی نمی گه که دلخوش شم به موندن؟...هذیون خواستنش توی تمام تنم می پیچه اما...با این همه شک،چی کار کنم؟...چرا چیزی نمی گه که آروم شم...که موندنی شم؟...مگه همینو نمی خواد؟!
دستاشو پس می زنم...به این امید که بپرسه چرا دارم می رم...چرا دارم تنهاش می ذارم...راه میفتم!
چند قدم دنبالم میاد...اما چیزی نمی گه...انگار منتظره برگردمو با چشمای گریون خودمو پرت کنم تو بغلش...
اما نه!...می ایسته و من قدمای کوتاه برمی دارم...
و فاصله های بین من تا نگاه اون...بیشترو بیشتر می شه...
از خودم می پرسم:حاضری برگردی؟می تونی؟...طاقتشو داری که به خاطر تنها نموندن...با کسی باشی که حاضر نیست حتی ازت بخواد بمونی؟!...مگه وقتی که می ره...تو دنبالش نمی ری؟...مگه دوباره دستاشو نمی گیری؟!مگه بهش نمی گی بمونه؟!...این،غرور نیست...اشتباهه!حماقته...اینکه کسی رو که دوست داریو دوستت داره از دست بدی...اما حاضر نباشی بری دنبالش.حاضری با این احمق وقتتو بگذرونی؟
...
یه جواب می مونه!
نه.
CoNTRoL…ShiFT…DeLeTe…YeS.
پ.ن:
ترسم از این تنها شدن ها نیست؛ترسم از این است...
که تن گرم دستانش...بر سردی دستانم بنشیند...ثانیه هایم پر از نفس هایش شود... بیایدو مهمان عریانی لحظه هایم شود...دلواپسی هایم،بوی لحظه های دور از او را بگیرند...
و بیاید جا خوش کند میان همه ی من!...
اینکه زیبایی هایش را نقش زنم...طلا کوب کنم...و بنشیند به جای همه ی داشته هایم...و هنوز...
دلم بلرزد با هر حرف...با هر گله،هر کنایه...
که دلخوش به ماندنش نباشم!که نا امیدی هایم را رنگ دوباره بزند...با بچگانه هایش!
که دلسرد شوم از با او بودن...
و روزی باشد که...
غرورش را بر در خانه بیاویزد؛
تنها داشته اش را...که ندارد!!!...به رخ بکشدو من...
هنوز گم کرده ای داشته باشم.
پ.ن:تو این هفته این بار چنده؛دیگه دارم مطمئن می شم که...
من دوست خوبی نیستم؛نمی تونم هروقت که می خوام ...کنار کسی که می خوام باشم...
نمی تونم وقتش که می شه دستای دوستامو بگیرمو بهشون بگم کنارشونم...
کاش اینجوری بودم...اما نیستم.
شاید چون...یه حفره؛درست اینجا...توی سینم...همین جای خالی...خالی از بودن اون...
شاید...ترس...ترس نزدیک شدن به کسایی که دوستشون دارم...که می دونم؛همین که دستمون به هم برسه...گریز پا می شیم...
شاید چون...دیگه طاقت ندارم کسی رو زیاد دوست داشته باشم؛نفسم می بره.می میرم.
پ.ن:
وسط بیابان هر سو راه،بیراهه
سر در گم سوالات هراس و دلهره
تپش تردید،ویرانم می کند.
نه مجال ماندن...نه شهامت انتخاب...
زنده به گور ترس می شوم آخر.
پ.ن:یه جا خوندم که مردا غار تنهایی دارن!!!
مردا سکوت می کنن.
نمی تونن وقتی ناراحتن گریه کننو بهونه بگیرن!
نمی تونن بهت بگن بغلم کن تا آروم شم!
نمی تونن بگن دلشون می خواد تو آغوش تو گریه کنن!
ممکنه خیلی دوستت داشته باشن،اما نمی تونن صداشونو مثه دختر بچه ها کننو جیغ بزننو بگن:عاشقتم.
اونا همه ی اینا رو قورت می دن که بگن یه مردن!
یه آدم محکم که می تونه تکیه گاهت باشه!
...
اما...یه وقتی می شه که باید بگن!...یه جایی می رسن که اگه چیزی نگن همه چیزو از دست می دن!...
خیلیاشون بهم می گن به خاطر غرورشون نگفتنو ترسیدن که نه بشنون...یا هر چی!...حالا ام پشیمونن...اما...پسرای هم نسل من،چیز دیگه ای می گن!
می گن نگفتن...چون فکر کردن "مهم نیست!بذار بره!خودش برمی گرده!یا اگرم برنگشت...بازم مهم نیست!مثل اون زیاده...بهتر از اونم زیاده...و برای به دست اوردن یکی مثل اون،یا بهتر از اون،لازم نیست غرورشونو زیر پا بذارن!!!...یه لبخند کافیه که یکی دیگه پیدا شه!!!"
و من،هاج و واج نگاشون می کنم!!!