تبليغاتX
خورده های کاغذی ذهن من

خورده های کاغذی ذهن من

بازم بارون،خیسیش...بوی خاک...بوی کاج...هوای تو...ذهنمو پر می کنه!هنوزم زندگی ارزش جنگیدنو داره!:)

UNBReaK My HeaRT!

دل شوره دارم...از...بی خبری.یا...فهمیدن چیزایی که...نباید بفهمم.نه انقدر زود.نه وقتی که...می شه راحت رها کرد.

اما...مگه مهمه؟!...

مگه مهمه پشیمونی آدمایی که...

میانو پهن می شن رو زندگیت...

آدمایی که از عشق می گن اما...گوش تو از همه ی حرفاشون...پره!...

می بوسنتو تو با خجالت پس می زنی...عشقی رو که تو گوشت زمزمه می کنن!

...

با خودت کلنجار می ری تا بودنشونو قبول کنی...

عادت کنی به حضورشونو بعد...یه روز...

می فهمی.بی اونکه بگن.

که قراره دوباره تنها شی.

با خودت می گی "خوشحالم که عاشق نشدم!...خوشحالم که شنیدم...اما باورم نشد،جمله های تکراری ای رو که دیگه معنایی ندارن...جز...

جز اینکه به یادم میارن یه روز...یه نفر...همه ی اینارو گفتو بعد...زد زیر همشون."

اما...دلت می شکنه؛

صداش اونقدر نیست که به گوشت برسه اما...

یه گوشه ای توی قلبت...تیره می شه؛دلت می گیره از اینکه نمی تونی "حرف دل" آدما رو باور کنی.دیگه نمی تونی.

...

چون...

مگه اون روزا چقدر دورن؟!...2 سال...3 سال...4 سال...5 سال...؟

5 سال... واسه من هنوز انقدر دور نیست.

نه انقدر دور که حوص تکرارشون به سرم بزنه.

نه انقدر دور که...

یادم بره.نه.هنوز از یادم نرفته.

یادم هست!

که دلم شکست.که نشد دوباره مثل قبل بشم.دیگه نشد.

 

پ.ن:یه نفر اینجا هست...یکی که می گه قراره همه ی خاطراتمو جارو کنه و دور بریزه!...

می گه انقدر هست که بتونه!که برم گردونه!

اما...گاهی با سکوتاش از خودم می پرسم:"توقع زیادیه؟...اینکه بخوام بدونم قراره دل بده و دل بگیره یا اینکه...قراره من باز بی دل شمو اون...دو دل!"


تحمل؟...ندارم.

آخرش...سردی من به توام سرایت کرد.

اما...نفهمیدی؛نفهمیدی چرا.پرسیدی...اما نفهمیدی.

نفهمیدی چرا خالی دستام...جای دستای تو نیست.

نفهمیدی چرا خلا ذهنم...جا برای فکر تو نداره.

یا چرا نقطه چین کنار اسممو نمی تونی با خودت پر کنی.

شاید با خودت گفتی "قوارم به تنش نمی شینه!"...که سرد شدی...که رفتی.

اما...نه.اگه هم جنس من نبودی...نمیومدم.

همون شبی که می شد تنهات گذاشت؛که بشینیو با خودت فکر کنی..."یعنی انقدر بی ارزشم...که یه حرف...بی خاصیتم کرد؟!...که نیومد؟!"

من آدم تنها گذاشتنت نبودم اما...

تو...

همه چیزو با هم می خوایو من...همه چیزو با هم ندارم.

من ...فقط یکیو می خوام که یلداهای رفته ی زندگیمو بهم برگردونه...که به خاطرش دوباره حافظو باز کنم...که "خوب" بیاد!..

اما تو...نه.

هنوز مونده که بفهمی داشتن یه سری چیزا،به نداشتن خیلی چیزا،میرزه.

هنوز نفهمیدی که عشق...این نیست که یه نفر،همه چیزت باشه؛اینه که یه نفر،جزئی از داشته هات باشه و بی اون...بقیه ی داشته هات...رنگ ببازن؛دیگه به دردت نخورن،بی اون!بدون طعم حضورش.

یادت رفته؟!زندگی...یه فنجون قهوه ست؛هنوز مونده که تلخیشو حس کنی...تویی که شیرینی بودن همه ی خواسته هات تو آغوشت... دلتو زده!

می رسه اون روز.دور نیست.

 

پ.ن:"دوستی یعنی اینکه...مهم نیست چقدر طول بکشه که تو برگردیو پشت سرتو نگاه کنی؛من همونجا ایستادمو منتظرم."

حالا...تو...دوستمی؟!

 

پ.ن:یکی بهم گفت:"-گاهی به خاطرش،موندنو تحمل کن؛رفتن...از دست همه برمیاد!"

اما...موندنو...سوختنو ساختن...از من بر نمیاد.دیگه نه.

 

PaRaSiTe:iN RoOZa…FaGh@ 2NBaLe ye BahOoNeaM,Ke BeKaNaM!Az HaMeChy!TaZeGia SaDe ShoDe…GoZaShTaN…BiKhiyaL ShoDaN.AMa…

iN RoOZa…yeNaFaR…HaST.ye NaFaR Ke NeMiZaRe GhoSe BoKhoRaM…ShayaD KhooBiye BooDaNeSh HaMiN BaShe…Ke Az yaDaM MiRe…HaMeye…HaMe Chy!


برهنه و خیس...در چشم هایم مرده ای؛ای عشق!

چه حالی می شی وقتی...

وقتی گرمی حضورش...آبت کنه؛تو این سرما!تو این برف!

وقتی تکیه کنی به شونه هایی که...نمی دونی مال توان یا نه...بعد تو یه لحظه...پیشونیتو ببوسه که..."-تو مال منی؟"...

و جوابش...سکوت تو باشه.

...

چه حسی داره وقتی...

بهت می گه"-:تنها کسی هستی که فکر می کنم داره بهم حقیقتو می گه...انگار با بقیه فرق می کنی...

انگار ارزششو داری!"

...

چه حالی می شه اگه بفهمه نمی تونه؛

که نمی تونه خالی آغوشتو پر کنه و بشینه جای تمام این خلا!

...

اما باز...به آغوشت می کشه و می بوستت.

شاید یه روز...دستاتو دور گردنش حلقه کنیو گونشو ببوسی...

که یعنی...دوستش داری.

...

اگه یه روز کلافه شی از تب بودنشو بخوای خودتو از زنجیر دستاش بیرون بکشیو آزاد شی...اما...دلت نیاد...

اون روز...

اگه بفهمه تو ذهنت چی می گذره...؟...

(که یه روز قراره بی خیال همه چی شیو بذاری بریو اون بمونه و...همه ی "دوستت دارم"اش که دارن یه گوشه، تو کرخی ذهن تو،خاک می خورن !)

اگه همه ی خاطراتت از اون، توی مشتت جا شنو بتونی همشونو یه جا، تو یه ثانیه از زندگیت حل کنی...اما اون،همه ی دنیاش تو باشی...

چه حسی بهت دست می ده؟

...

حاضری ویرونش کنی؟حاضری تو چشماش خیره شیو بگی تمام این مدت باهاش بودی...تا فقط خودت تنها نباشی؟!...حاضری دستاشو رها کنی...دستایی رو که یه روز...عاشقت نبود اما پیشت موندو حالا...عاشقته...اما...تو دیگه نمی خوایشون... .

این،خودخواهی نیست؟!...

حال من،همینه؛سر یه دوراهی.

اما من... رها کردنو خوب بلدم!

...

من خودخواهم.

تو نباش.

 

PaRaSiTe: ye Sms BaRaM OoMaD: “NeVeR iGNoRe a PeRSoN ThaT LoVeS yOU,CaReS FoR yOU,AND MiSseS yOU.BeCauSe One Day,yOU MiGhT WaKeUp FRoM yOUR Sleep AND ReaLiZe ThaT yOU LoST The MooN WhiLe CoUNTiNG STaRS.” Va MaN SaRaMo BoLaND KaRDaM…Na Mah BooD,Na SeTaReyi!

ShoD BahOoNe VaSe NeVeShTaNe iN MaTN!i

Va...KhaNDeDaRTaRiN SahNeyi Ke Too iN RooZa DiDaM...

ye KaLaGh,SaReSho KaRDeBooD ZiRe BaRFo BaLaSho TeKooN MiDaD!i


منو...این نقطه ی پایان...که دنیامو قرق کرده...(و اضافاتش!)

بی خبری؛از من...

که چطور تو این آشفتگی...دارم  از همه چیز می گذرم...

دارم رهات می کنمو تو...خبر نداری.به خودم می گم:

"بی خیال این دوست داشتن!!!...

که دلمو می لرزونه ثانیه به ثانیه اش!...

که بی صدا آبم می کنه...

که بی گناه،به صلیبم می کشیو من...

باز سکوت می کنم."

آره؛

دارم یه نقطه ی پایان می ذارم؛برای همه چیزم!

دارم بی خیال "عاشقونه موندن" یا "بی بهونه رفتن" تو می شم...

دارم همه ی بلاتکلیفیای غروبای جمعمو...دور می ریزم.با تو.

دارم با خودم می گم:

"بی خیال این احساس...که تهش واسم یه دلتنگی می مونه و...بس!

بی خیال این دوستی...که عذابم می ده حرفات...

که نیستی...وقتی باید دستامو بگیری.نه؛نیستی.

اصلا...بی خیال این دلتنگی!...که هنوز نرسیده،عطرت مستم می کنه.

بی خیال تو...

...بی خیال طعم تلخ حرفات؛بذار جوابشون یه سکوت باشه...

به درازای فاصله ی من از تو...

بی خیال همه ی اون حرفا...همشون... .

بی خیال همه ی گذشته،که گذشته!

...حتی...

بی خیال اونی که...اونی که هیچ کس...تو حوالی نگاه من...مثلش نمی شد.

فراموشم می شه...اون همه انتظار...برای رسیدناش.

فراموشم می شه... .یه روز!"

 

پ.ن:

"می دانی در این ارتفاع از زندگی به کجا رسیده ام؟!

به خودم می گویم:

بی خیال نوشتن!

بی خیال تو!

بی خیال توی بی خیال!!!

عزیزم!

هیچ اتفاقی نمیفتد اگر من بی خیال تو شوم...

اگر تو خودت را از من دریغ کنی...

اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم و

بی خیالت شوم.

فقط...فقط من فرسوده تر می شوم...

فقط تو پیرتر می شوی...

فقط در قرن های آینده...

یک حسرت در دل تو...

و یک داغ در دل من می ماند!

بگو حرف حساب بهانه هایت چیست؟!

.............................................................
بگذریم!

...سلام مرا به روزهای تعللت برسان!

روی خوش طعم غرورت را...ببوس!

لج بازی های من هم سلام بلند بلند می رسانند!!!

وعده ی دیدار ما باشد راس ساعت پشیمانی بیچاره!

.................................................................

بی شک او بی من هم خواهد زیست...

من نیز بی او...به یقین...خواهم زیست.

لیک در این میان زندگی...

این خود زندگیست که لب چشمه،عطشناک می ماند."
...................................................................

 

پ.ن:رو تختم دراز به دراز افتادم...حوصله ندارم...اصلا!

موبایلمو جلوی صورتم می گیرم...

(نه!)...پرتش می کنم یه گوشه و صورتمو توی بالشت فرو می کنم!!!...

( با خودم می گم:

"به فرض که حالت را بپرسم...

سراغت را بگیرم...

بودنت را گدایی کنم...

چه فرقی میکند؟!

وقتی...آنگونه هستی که نباید باشی.-سعید نوری-"

کجا قراره تموم شه؟...)            

                                                                                                                       شنبه؛29/آبان/89 روزی که همه چیز واسم تموم شد.

 نجمه ساریخانی          

 

پ.ن: آزاده جان...اینجوری بهش نگو...فقط...فقط بهش بگو...تویی که می گی : چطور فکر می کنی می تونی دلمو بشکنی؟...

شکستن دل آدما...تونستن نمی خواد.یه حرف...یه نگاه...یا حتی گاهی،یه سکوت.

اما...اینکه بخوای چیزای با ارزش زندگیتو نشکنی،خورد نکنی...بخوای همیشه همون طور بمونن که دوست دارن باشن...بزرگ...پر از غروری که هیچ کس لگد مالش نکرده...این،چیز دیگه ایه.

بهش بگو!بگو چرا هنوز...بعد از 4 سال...یاد نگرفته حداقل مثل خودم باشه...که هر چی تو ذهنش می گذره رو به زبون نیاره.

ازش بپرس چرا باید این باشه جواب کسی که هیچ کاری نکرد جز اینکه سرشو انداخت پایینو رد شد.بپرس چرا نمی ذاره حال من خوب بمونه؟...چرا هر روز...با حرفاش...پشیمونم می کنه...از...از همه چیز؟...

بهش بگو...اینجا...دیگه چیزی نمونده که بتونه باهاش دلمو بشکنه...دیگه حرفی نیست که بخواد با گفتنش منو برنجونه چون...همه ی گفتنیا که هیچ!نگفتنیارم گفته.

نه!...بی خیال این حرفا...فقط...فقط بهش بگو بره.همین.

 

PaRaSiTe:DooSTaye GoLaM MaN DiGe Too PRoFiLe yahoo Va ClooB NiSTaM.FaGh@ FB:D Va iNKe 2BaRe DaRaM Too MajaLeye UNi "La`e'L" MiNeViSaM.MaN Va yeKi 2Ta Az DooSTaM.oMiDVaRaM KhoSheTooN BiaD!;)


يكي بود يكي نبود! عاشقش بودم،عاشقم نبود!وقتي عاشقم شد كه ديگه دير شده بود!

...حرفای تکراری...

"يكي بود يكي نبود!
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتي عاشقم شد كه ديگه دير شده بود!"

روزایی ...که همه چی داشتمو باز...هیچی نداشتم.

روزایی که خودمو اسیر گفتن یه بار "دوستت دارم" به یکی...کرده بودم.خودم...اسیر خودم.

روزایی که آشفتگیامو بقچه پیچ خاطراتم می کردمو آب می شدم...اما می موندم.

نمی دونم چرا...شاید چون...شاید چون دوستش داشتمو دلم نمیومد رهاش کنم.

اما...

این روزا یه نفر هست...که همه ی دلتنگیامو با خودش برده.

همه ی بقچه هامو دور ریخته...

کسی که تمام تنش...بوی نفسای منو می ده...هرجا که می ره.

یکی که جای بوسش روی گونم نشسته...پاک نمی شه.نمی ره.

کسی که دلم نرفته...تنگ می شه واسه موندن کنار گرمی دستاش...

و من...نمی دیدم.

نمی دیدم که تا اونو دستاش...تا امن آغوشش...یه قدم فاصله ست...

نمی دیدم که راهم کنار قدمای اون...چقدر کوتاه تره...

نمی دیدم.

دوستش دارم...اما خیال ندارم بهش بگم!

مهم نیست اگه تا ته دنیا بهم نگه دوسم داره؛مهم نیست اگه یه جا...میون راه...کم بیاره و بشینه...

اون روز منم کنارش می شینم...دستاشو می گیرمو نمی ذارم حس کنه که تنهاست چون...همه ی شادیام...همه ی خنده های بی موقعمو...مدیونشم.

 

پ.ن:یه جا نوشته بود 

"بگو ...

از کدام راه برخواهی گشت ؟

می خواهم گـِل بگیرمش !

... ...
آسوده از انتظار ،
دست در جیب و سوت زنان

به زندگیم برگردم!"

Cmنوشتم :"ZeNDeGy...MaN BaRGaShTaM!:D"


PaRaSiTe:NaDiDe BooDaM…NeMiDooNeSTaM…KhaBaR NaDaShTaM…AMa…Az@ MaMNooNaM.MaN,KhoDaMo ASiR KaRDe BooDaM…AMa…KiLiDeSh Too DaSTaye…Too DaSTaye To BooD.merC MaRDe ABi.MaN…KheiLy VaGhT BooD Ke BiKhiyaLe Toye BiKhiyaL ShoDe BooDaM;DeL KaNDe BooDaM AMa…NeMi2NeSTaM Raha~ KoNaM . HaNooZaM DeLaM NeMiaD KheiLy KaRa Ro BoKoNaM...MaSaLaN iNKe...HaNooZ NeMi2NaM NaRah@eT KoNaM...ya DeLeTo BeShKaNaM.AMa...merC.Rah@a`M  KaRDi.


WhaT's iN youR HeaRT!WhaT's iN youR HaND!...NoThiNG.

اینجا یکی هست؛یکی که این روزا...با یه نم بارون...یاد تو میفته.

این روزا...با یه لبخند.با یه نگاه!

حتی...بی هیچ چیز.

انگار...یه زندگی،یه خاطره...تو آینه ی تن منه...

انگار یکی،اینجا،توی خود من!جامو گرفته و

جای من...روزی 1000بار می شکنه...

انگار دورم حلقه زده...کسی که هیچ چیزش شبیه من نیست...اما خود منه!

نمی سازه.با هیچ چیز...با هیچ کس.

هیچ چیز این دنیا دلشو نمی بره؛

همه ی خاطره هاشو بارون شسته...

دیگه چیزی نداره که باهاش یاد تو بیفته...اما بازم...!

دیگه با صدای پای هیچ کس عاشق نمی شه و...

هزار سالم که بگذره...پاییزا...باز تکرار می شه.

فقط...خیره می شه...سکوت می کنه...لبخند می زنه... دوباره آروم می شه...سکوت می کنه.خودش نیست.

از خودش دلگیره...دلش از دست خودش پره...که چرا بی خیال همه چی شده...

اینی که اینجا...رو به روی آینه ایستاده...تو این روزا "ای کاشا"ی زندگیش زیاد شدن...

نمی دونه چقدر دیگه باید صبر کنه...چقدر دیگه باید خوب باشه...

تا دوباره...یکی شبیه تو...نه...شبیه هیچ کس... پیدا شه.

کسی که اعتمادش به دنیا...نیست.گم شده.

نمی دونه به چی عادت کنه...که یادش بره.

اما...یه نفر هست.یه نفر که اونو از همه ی بی راهه های رفتش برمی گردونه و میون دستاش ذوب می کنه و من،پیدا می شم.

یه نفر هست.امروز فهمیدم؛یه نفر که نمی تونم تو صورتش اخم کنم.نمی تونم دلشو بشکنم.چون...فکر کنم دوستش دارم.اما...نمی خوام بدونه.نمی خوام بفهمه.چون...توی دستاش...چیزی برای من پیدا نمی شه.

دکمه ی DeLeTeاینجا کجاست؟!

 

PaRaSiTe: OLooM PayaM 4TeRMe ShoD.RooZi Ke HaMeye KaRaMo KaRDaMo MoTMaeN ShoDaM Ke MiShe…yaDe ye HaRFeT OFTaDaM;yaDaM OFTaD Ke BeheM GoFTi BeKhooN…KhOoB BeKhOoN.FeKR KoNaM AGe BeTooNi,MiShe Ke BiMaReSTaNaTo Ba Ma BioFTi.MaN FaGhaT LoCh KaRDaMo GoFTaM NeMiShe.BiShTaR Az 100BaR HeSaB KaRDaM,NeMiShe!HaTa AGe OLooM PayaMo 4TeRMe KoNaM,HaMooN SaLi Ke To FaReGhoTahSiL MiShi,MaN EMTehaNe OLooM Paye DaRaM.PoRSiDi MoTMaeNaM?!GoFTaM OohOoM!...MiBiNi?...NaShoD.BeheT NaReSiDaM.Va HaLa…HaTa Az DaSTaM DaR RaFTe Ke ChaND Mahe DiGe MooNDe…DooST NaDaRaM BeheSh FeKR KoNaM.


آنچه به دل نفوذ نکرده...در فاصله ها رنگ می بازد...

همه ی کلافگیام...بی حوصلگیم...

دلتنگیام...

همه رو رو به روی نگاه خیرم پهن کردم...

از خودم می پرسم:از کجا بفهمم که پیشم می مونه؟...که مثل همه نمی شه...که تنهام بذاره...

...

پریشونیامو،به این هوا که دورشون بریزم،مشت می کنمو با خودم می گم:این بار که دیدمش!این بار که دیدمش ازش می پرسم!

اما...همین که چشمم بهش میفته...

یه احساس...که منو به آغوش می کشه و می بوسه،اما...بازم سکوت!انگار قرار نیست این سکوت لعنتی دست از سر لحظه های من برداره!انگار قرار نیست چیزی بگه...

بعد...تو یه لحظه،همه چی از هم می پاشه؛

از گرمای تنش تب می کنم...تقلا می کنم بلکه خودمو از میون بازوآش بیرون بکشم...اما نمی تونم!

نمی خواد رهام کنه...نمی خواد بذاره برم!...اما...چرا چیزی نمی گه که دلخوش شم به موندن؟...هذیون خواستنش توی تمام تنم می پیچه اما...با این همه شک،چی کار کنم؟...چرا چیزی نمی گه که آروم شم...که موندنی شم؟...مگه همینو نمی خواد؟!

دستاشو پس می زنم...به این امید که بپرسه چرا دارم می رم...چرا دارم تنهاش می ذارم...راه میفتم!

چند قدم دنبالم میاد...اما چیزی نمی گه...انگار منتظره برگردمو با چشمای گریون خودمو پرت کنم تو بغلش...

اما نه!...می ایسته و من قدمای کوتاه برمی دارم...

و فاصله های بین من تا نگاه اون...بیشترو بیشتر می شه...

از خودم می پرسم:حاضری برگردی؟می تونی؟...طاقتشو داری که  به خاطر تنها نموندن...با کسی باشی که حاضر نیست حتی ازت بخواد بمونی؟!...مگه وقتی که می ره...تو دنبالش نمی ری؟...مگه دوباره دستاشو نمی گیری؟!مگه بهش نمی گی بمونه؟!...این،غرور نیست...اشتباهه!حماقته...اینکه کسی رو که دوست داریو دوستت داره از دست بدی...اما حاضر نباشی بری دنبالش.حاضری با این احمق وقتتو بگذرونی؟

...

یه جواب می مونه!

نه.

CoNTRoL…ShiFT…DeLeTe…YeS.

 

 

پ.ن:

ترسم از این تنها شدن ها نیست؛ترسم از این است...

که تن گرم دستانش...بر سردی دستانم بنشیند...ثانیه هایم پر از نفس هایش شود... بیایدو مهمان عریانی لحظه هایم شود...دلواپسی هایم،بوی لحظه های دور از او را بگیرند...

و بیاید جا خوش کند میان همه ی من!...

اینکه زیبایی هایش را نقش زنم...طلا کوب کنم...و بنشیند به جای همه ی داشته هایم...و هنوز...

دلم بلرزد با هر حرف...با هر گله،هر کنایه...

که دلخوش به ماندنش نباشم!که نا امیدی هایم را رنگ دوباره بزند...با بچگانه هایش!

که دلسرد شوم از با او بودن...

و روزی باشد که...

غرورش را بر در خانه بیاویزد؛

تنها داشته اش را...که ندارد!!!...به رخ بکشدو من...

هنوز گم کرده ای داشته باشم.

 

پ.ن:تو این هفته این بار چنده؛دیگه دارم مطمئن می شم که...

من دوست خوبی نیستم؛نمی تونم هروقت که می خوام ...کنار کسی که می خوام باشم...

نمی تونم وقتش که می شه دستای دوستامو بگیرمو بهشون بگم کنارشونم...

کاش اینجوری بودم...اما نیستم.

شاید چون...یه حفره؛درست اینجا...توی سینم...همین جای خالی...خالی از بودن اون...

شاید...ترس...ترس نزدیک شدن به کسایی که دوستشون دارم...که می دونم؛همین که دستمون به هم برسه...گریز پا می شیم...

شاید چون...دیگه طاقت ندارم کسی رو زیاد دوست داشته باشم؛نفسم می بره.می میرم.

 

پ.ن:

وسط بیابان هر سو راه،بیراهه

سر در گم سوالات هراس و دلهره

تپش تردید،ویرانم می کند.

نه مجال ماندن...نه شهامت انتخاب...

زنده به گور ترس می شوم آخر.

 

پ.ن:یه جا خوندم که مردا غار تنهایی دارن!!!

مردا سکوت می کنن.

نمی تونن وقتی ناراحتن گریه کننو بهونه بگیرن!

نمی تونن بهت بگن بغلم کن تا آروم شم!

نمی تونن بگن دلشون می خواد تو آغوش تو گریه کنن!

ممکنه خیلی دوستت داشته باشن،اما نمی تونن صداشونو مثه دختر بچه ها کننو جیغ بزننو بگن:عاشقتم.

اونا همه ی اینا رو قورت می دن که بگن یه مردن!

یه آدم محکم که می تونه تکیه گاهت باشه!

...

اما...یه وقتی می شه که باید بگن!...یه جایی می رسن که اگه چیزی نگن همه چیزو از دست می دن!...

خیلیاشون بهم می گن به خاطر غرورشون نگفتنو ترسیدن که نه بشنون...یا هر چی!...حالا ام پشیمونن...اما...پسرای هم نسل من،چیز دیگه ای می گن!

می گن نگفتن...چون فکر کردن "مهم نیست!بذار بره!خودش برمی گرده!یا اگرم برنگشت...بازم مهم نیست!مثل اون زیاده...بهتر از اونم زیاده...و برای به دست اوردن یکی مثل اون،یا بهتر از اون،لازم نیست غرورشونو زیر پا بذارن!!!...یه لبخند کافیه که یکی دیگه پیدا شه!!!"

و من،هاج و واج نگاشون می کنم!!!


AT The FiRST SiGhT!

"عشق تو اولین نگاه!"...بهش اعتقادی ندارم.

اولین بار که دیدمش...ازش خوشم نیومد...چند ماه بعد...فهمیدم که خاک بر سرم شده و عاشق شدم!!!

دومین بار که دیدمش...(عشقو می گم!)...بی تفاوت از کنارش رد شدم...اما بعدها فهمیدم که چقدر دوستش دارم.

و لطفا!!!بهم نگید که عشق،"فقط" یه باره!!!

منم به این یه بار اعتقاد داشتم...اما یه روز فهمیدم که دارم به خودم دروغ می گم!که عشق یه باره!چون خوب یا بد،دیوونه ی یکی شده بودمو این،عشق بود!حسم از همیشه عجیب تر بود...اما این،عشق بود!

شاید مثل اولین بارم نبود...اصلا مثل اولین بار که عاشق شدم نبود!...اما اینم عشق بود!!!

دیگه باورم شده که عشق،فقط یه بار نیست!اما...برای همه ی ما آدما،فقط یه نفره که می مونه!فقط،یکی!

...

بعضی وقتا همه چی خوبه...همه چی آرومه...همه چی رو به راهه! اما...همین که pauseزندگیمو می زنم...یه چیزی کمه...مثل یه مکث!...یه جای خالی!....یه فاصله...که فقط وقتی کنارشم،پر می شه.محو می شه این "تنهایی"!...

یه زمانی سکوت واسم عذاب آور بود...اما...وقتی کنار لبخندش قدم می زنمو می بینم نیازی نیست که حرفی بزنه...همین که کنارمه بسه تا نفهمم کی به آخر دنیا رسیدم...

اون وقت با خودم می گم شاید ما انقدر به این حس "دوست داشتن" نزدیکیم...که نمی بینیمش.

اما...انقدر می ترسم (نپرس از چی؛نمی دونم!)که حاضرم تا ته دنیا تنها باشم...اما ندونم تو سکوتش...یا نگاهش...واقعا چی می گذره.

...

یه جا خوندم که نوشته بود:"گفتی به "درد" هم نمی خوریم...اما هرگز نفهمیدی؛من تو را برای "دردهایم"نمی خواستم...!!!"

اونو نمی خوام که بهم بگه دوستم داره یا عاشقمه...یا...حتی نمی خوامش تا بهم بگه همیشه پیشم می مونه...

اما کنارش...آرومم.اون بهم حس اعتماد می ده...یه جور حس امنیت.

چیزی که با عشق هیچ وقت احساسش نکردم.و این بهتر از عشقه.

 

پ.ن:نمی دونی چه حسی داره وقتی بازوآتو می گیره...تو چشمات خیره می شه و می گه:

-"بهت مدیونم.چون...گذاشتی مرد شم!بزرگ شم!...کنار تو!...

وقتی کنار کسی باشی که دوستش داری...سعی می کنی برای خودت نگهش داری...دلت نمی خواد آسیب ببینه...اینجوری...مرد می شی.دوستت دارم."

یه حسیه مثل...مثل غرورو...عشق زیاد.با اینکه "هیچ" کاری نکردی....جز این که کنار کسی بودی که بیشتر از همه جای دنیا...دوست داشتی کنار اون باشی!

 

پ.ن:من می گم:*حالا بسوزم...یا که با غصه بسازم؟

تو می گی:-فرقی نداره؛من که چیزی نمی بازم!

من می گم:*اینجا رو باختی؛عمری که رفته،نمیاد!...و تو...سکوت می کنی!...قصه ی منو تو...قصه ی برگ و باد نبود!


آیا شنیده ای که به سیلاب عشق تو...هر لحظه،قطعه ای ز مرا آب می برد؟...

(با خودم می گم: فقط بهش بگو:(این که "با من باش"...نمی تونی!

فقط برو.)

یه اطاق 4X3...یه پنجره...یه تخت خواب.

روی لبه ی پنجره نشستمو فقط گوش می کنم...

چند لحظه بعد...موبایلو پرت می کنم سمت تختم...بهش نمی رسه!!!...

می زنم زیره گریه و دستامو میون موهام مشت می کنم...

صدای هق هقم می کشونتش سمت پنجره...

خودمو یه گوشه جمع می کنم؛

انگار هنوز که هنوزه به هوای ابری نگاهش عادت نکردم!

بینمون چقدر فاصله هست؟...4متر...5متر...یه دنیا؟...

با نگاهم تمام تنشو دور می زنم؛به چشمای روشنش که می رسم...می بینم اونو قاب گرفتن یه سمت مسیرو منو رو به روش نشوندنو از این فاصله...حتی دستامونم به هم نمی رسه...و من...

همه ی بچگیمونو تو این فاصله خاک کردم! از این به بعد...زمانه که همه چیزو محو می کنه...پاک می کنه...فقط چون...من ترسیدم؛ترسیدم از یه اتفاق بد...یه تکرار.

سعی می کنه آروم بهم یه چیزی بگه...نمی فهمم...

خودمو جمع و جور می کنمو پنجره رو می بندم...

صدام می زنه...

روی تخت دراز به دراز میفتمو سعی می کنم نشنوم.

...

یه اطاق 4X3...یه پنجره...یه تخت خوابو حالا...یه سقف!که هر لحظه بهم نزدیک تر می شه.)

...

اون روز...برای اولین و آخرین بار تو عمرم...حالم از خودم به هم خورد!عصبانی بودم...از دست خودم.احساس می کردم خیلی خودخواه شدم!

به چی فکر کردم که بهش گفتم:"*اگر می خوایش...همینجا نگهش دار.چون...یه روز می رسه که یا من باید آب شم...یا...باید دل تو رو بشکنم.پس از من دلخور نشو فقط ...همین جا...نگهش دار."

نمی دونم چرا همیشه به جایی می رسم که ثصمیم می گیرم همه چیزو،قبل از اینکه خراب شه،همون جا رها کنم...شاید چون دوست دارم آخرین صحنه هایی که به خاطر می سپارم،قشنگتریناش باشه...نه "ویرونو از هم پاشیده!"

...

اون روز نشد؛نتونستم بهش بگم:

"آخه تو طاقتشو نداری که با من بسازی.

تویی که تموم روزو منتظر می شی...تا من فقط بگم "دلم برات تنگ شده"و وقتی چیزی که می خوای ازم نمی شنوی... می گی که مغرورم...

آره؛دلم تنگه...خیلی...اما...برای کسی که...مهتابمو با خودش برده.

مغرور نیستم...نه!فقط...دلم هنوز...جایی گیره که نباید.

مدت ها پیش سعی کردم رهاش کنم...اما نشد. ...الان خیلی وقته که بی خیال  دلم شدم؛تا هروقت که می خواد پیشش بمونه!!!

هر وقت خواست...هروقت احساس کرد که می شه...رهاش کنه.من دیگه کاری به کارش ندارم.

و...تو،اولیش نیستی.این روزا زیاد افسوس می خورم...حسرت اینکه کاش!فقط کاش،می تونستم کسی رو بیشتر از اون دوست داشته باشم.

اما...دست خودم نیست؛...نمی تونم.نمی تونم با کسی باشم که هر روز...دنبال یه احساس،تمام منو زیرو رو می کنه و دستاش خالی می مونه...از چیزی که نیست.

 

پ.ن:

وقتی دلت شکست...تنها و بی هدف...

شب پرسه می زنه...از هرکدوم طرف!

روزای خوبتو...انکار می کنی؛

این واقعیتو...تکرار می کنی!

اطرافیانتو از دست می دیو...

افسرده می شیو...از دست می ریو...

دور خودت همش...دیوار می کشی...

افسوس می خوری...

سیگار می کشی!!!

...

تن خسته ای ولی...خوابت نمی بره!

این حس لعنتی...از مرگ بدتره!

دل می کنی از این! دل می بری از اون!

یک اتفاق تلخ،افتاده بینتون!

می بری از همه؛از هر کسی که هست!

این حال و روزته...

وقتی دلت شکست.

 

پ.ن: از اون روزا خیلی وقته که می گذره...

هنوزم بی خیالم...

اما...یه نفر.یه احساس...یا هرچی که هست...هر از گاهی دلمو می لرزونه...اما...دل من!تو...باور نکن!

 

PaRaSiTe:iN RooZa MaNo BeZooR MiBaRaN KhOoNe!KaSi KaRi BiRooN NaDaRe Ke NAKHAD Too iN HaVa BeRe,MaN BeRaM VaSaSh ANjaM BeDaM?!MaN Ba KaMaLe MeyL HaMeye KhaRiDa2No ANjaM MiDaM!SiBZaMiNi…PiaZ…HaRChy!!!HaVa jiGaRe!CheRa iNjOoRiye?!KhoDa NeMiGe Ma ZoGh MaRG MiShiM?!i


So MaNy WoRDs...4 The BRoKeN HeaRT...BuT...SiLeNCe!

تو چشماش که خیره می شم؛

هیچی.

هیچی نمی بینم.یه سیاه پر رنگ...به غلیظی اطرافش...که همرنگ من نیست.

یه لحظه دلم می خواد داد بزنم که "پس من چی؟!"...اما...فقط سکوت می کنمو لبخند می زنم.یه قلب شکسته...که من دارم...مگه چی می خواد...جز آرامش...جز اعتماد؟و اون...!

زودتر از همیشه به حال خودش رهاش می کنم. ...با خودم می گم "بذار هرطور می خواد پیش بره!"...اما...تا کی؟

اگه بخواد منو همین طور دنبال خودش بکشونه...حاضرم پی قدماش برم؟

تو ذهنم یه جواب ساده حک می شه؛جوابی که این روزا از بهرش کردم.نه.

(از من گذشته که بخوام عاشق شم،با یکی...مثل تو.

دیگه نمی کشم...دیگه نمی تونم...

که اگه هنوز می کشیدم...اگه هنوز می تونستم...الان،پیش تو نبودم.کنار کسی بودم که هنوز... .

من بی حوصله طاقت تن نیمه جون تو رو ندارم...تحمل ندارم که بخوام سر پا نگهت دارمو تو...هیچ کاری نکنیو حتی...حاضر نباشی بهای چیزی رو که می خوای،بپردازی.عشق...چیزی نیست که من به این سادگی تو دستای یکی...مثل تو...بذارم.

نمی تونم.دیگه نه.)

 

پ.ن:یه کاغذ سفید...که با یه اسم پر می شه؛می نویسمو خط می زنم.

صدای در...

-می شه باهات صحبت کنم؟

*تو کی اومدی؟...آره عزیزم...بیا تو!

کنارم می شینه؛

-دلم تنگ شده...

*سخته-می دونم-دوری از کسی که دوستش داری...

-گاهی فکر می کنم دارم دیوونه می شم...

زندگیم هر روز جوری می گذره که انگار خیال تموم شدن نداره...گاهی به سرم می زنه که خودم دکمه ی offشو بزنم...

*بس کن.

-کم دارمش.نفس کشیدنم واسم عذابه...نه میاد...نه می ره.انگار...سنگین شده باشم...دیگه تحمل خودمم ندارم.انگار همه چیز یه اجباره...بی اون.

نجمه...داره یادم می ره...لمس دستاش...حس بوسیدنش...حتی صداش.نمی خوام فراموشم شه...نمی خوام!

...

دستاشو می گیرم...نگاهم می کنه و خودشو می ندازه تو بغلم...

-فقط عطرش همه جا هست...

و...

دوباره!

میون آغوشم آب می شه...مردی که یه روز...

یه روز دنیای من بودو حالا...دنیاش،ویرونه.

مردی که میون گریه هاش با نگاه میشی خیسش تو چشمام زول می زنه و می گه...

"-کی؟کی تموم می شه تا بتونم دوباره ببینمش؟...دستاشو بگیرم...گونشو ببوسم...کی؟!"

و من...می لرزم.اما سکوت می کنم.

 

پ.ن:با عجله جلوی تاکسی رو می گیره؛چشماش خیس اشکه...

تو بغلش یه پسر بچه ی 10-9ماهه ست...سوار می شه.

چند دقیقه ی بعد...

.آقا ببخشید...شما جایی رو می شناسید که MRIاش از اینجا ارزونتر باشه...؟

(چرا مثل همه پول نخواست؟!...)

-چی؟!...نه خانم.

...از تو کیفم کاغذو خودکار در میارم...

موقع پیاده شدن...

*خانم...ببخشید!...با این شماره تماس بگیرید؛کمکتون می کنن.

-.این،کیه؟!

*بهشون بگید شماره رو یکی از دانشجوآشون بهتون دادن...

لبخند می زنه...

.مرسی...

...

تاکسی راه میفته و اون هنوز از شیشه ی کنارش بهم خیره شده...و لبخندش...محو نمی شه.همیشه اینجاست...توی ذهنم.

"روزی...تبسم دوباره ی یک زندگی...در دستان تو معنا خواهد گرفت.

روز پزشک مبارک."


Weblog Themes By Pichak

درباره وبلاگ


نمی خوام سایه ای برای روزای بی آفتابم باشی؛فقط...مهتاب شبای بی ستارم باش!پناهم باش...برای روزای بی امیدم...برای شبای بی فردام...پناهم باش!و دوستم باش!

پیوندهای روزانه

ساخت كد صوتی آنلاين

آمار سایت

تبادل لینک

خرید بک لینک